تبليغاتX
حرف
دلم با شماست ...
نوشته شده توسط نازي پيروز
تازگيا عجيب قلم نويس شدم . يعني با خودكار مي نويسم و دست از سره تايپ

 برداشته ام . انگار وقتي با خودكار و روي كاغذ مي نويسم يه جورايي احساس 

هم به كلمات منتقل مي شن . چي كار كنم خب ! سن كه بالا مي ره كهن 

الگو ها بيشتر فشار ميارن انگاري !

اين روزا كلي چيز نوشتم ولي همه شون توي سر رسيده جلد چرمي ِ 

قهوه اي رنگي هست كه به جونم بسته شده . از زندگي مي نويسم .

 از انسان ، از مرگ و فاصله ي ميان شان ...  زيبايي و هنر ،فرهنگ ، جامعه

 ، اخلاق ... و نمك ِ زندگي... عشق!


............................................................

پي نوشت:

چندروزي با عزيز دلي هستم ... عذري بر كمرنگ بودنم ....

دلم اين جاست هنوز...


هاكوناماتاتا !
نوشته شده توسط نازي پيروز
                                          


وقتي كوه ، چاقاله بادوم و لواشك هست، سيگارو قهوه وجود داره وكلي آهنگ 

رو مي شه در ابعاد سه در پنج سانتي متر، هميشه با خودت داشته باشي...

پس چرا ديگه افسردگي عزيز دلم !

..................................................................

پي نوشت:

گاهي بد نيست به دل خوش كنك ها ، دل خوش كنيم!

تو به چي دلخوشي؟ فلسفه نباف ....


Monogamy isn't easy, naturally
نوشته شده توسط نازي پيروز
 

در پاسخ به دوست عزيزم سمانه :

 

دیوید باراش، استاد روان‌شناسی دانشگاه واشنگتن در طی سه دهه‌ی گذشته با تدوین و انتشار کتاب‌هایی درباره‌ی روان‌شناسی تکاملی و رفتار جنسی بشر  توانسته است به یکی از سخنگویان معروف روان‌شناسی اجتماعی تبدیل گردد.

مقاله دکتر دیوید باراش « تک- همسری طبیعتاً آسان نیست»۱ با قلم شیوایش به خوبی از پشتوانه‌ی دانش تخصصی‌اش درباره‌ی موضوعی که به بحث کشیده  سود جسته است. مقاله او در ضمن از جذابیت احساسی یادداشت‌های یک روزنامه‌نگار هم برخوردار است.

دکتر بارش در ابتدای مقاله با لحنی طنزگونه به ترس بی‌موردی اشاره می‌کند که احزاب دست راستی و محافظه‌کار نسبت به فمینیست‌های رادیکال، فرقه‌هایی مذهبی که چند همسری را تبلیغ می‌کنند، همجنس بازان و صنعت بزرگ پورنوگرافی دامن می زنند و این اتهام را گروه های اجتماعی فوق نصبت می هندد که اعمال آنها باعث درهم پاشی نهاد خانواده شده است.

دکتر دیوید باراش معتقد است برای یافتنِ دلیلِ حقیقی برای کم شدن روزمره‌ی تعهد زناشویی بشر باید به سراغ طبیعت رفت و زوال خانواده‌ی سنتی را در مشخصات فیزیکی اکثر جانوران و به‌ویژه پستانداران جستجو کرد که با تعهد زناشویی مداوم مغایرت طبیعی دارد.

دکتر باراش در قدم دوم استدلال خود به سراغ باورهای بسیار آشنا در فرهنگ عامه می‌رود و به عنوان مثال به تعهد و وفای زناشویی پرندگان و از جمله‌ بلبل و قوی زیبای اشاره می‌کند و با آوردن آمار‌های تهیه و ثبت شده از طریق نمونه‌برداری‌های ژنیتیک، نشان می‌دهد که گاهی نزدیک به شصت درصد جوجه‌هایی که در آشیانه‌ی پرندگان سر از تخم‌ در می‌آورند به اصطلاح بسیار معروف بشری «حرامزاده» هستند.

در بین پستانداران و حتی خود انسان، دلائل بسیار زیاد فیزیکی وجود دارد که حکایت از داشتن امکاناتی است که به موجودات فوق اجازه می‌دهد که به طور غیرمتناوب شریک‌های جنسی متفاوت داشته باشند. نمونه‌ی مشخص در این زمینه ترکیب واقعی اسپرم مردانه است که در درون خود، بیش از هر چیزی لشکر بزرگی از اسپرم‌های جنگجو دارد که قرار اصلی شان رفتن به سوی تخمک‌ نیست بلکه وظیفه اصلی‌ آن‌ها کشتن اسپرم‌هایی است که از قبل در درون محوطه‌ی لقاح وجود داشته است.

با این وجود دکتر باراش در مرحله‌ی سوم استدلالش که توأم با دلائل علمی است به این ترفند منطقی متوسل می‌شود که بسیاری از پدیده‌های طبیعی نظیر زلزله و سیل وجود دارند ولی ضرورتاً درست یا مفید نیستند. او در ادامه به طبیعی بودن و محدودیت فیزیکی انسان‌ها اشاره می‌کند و این نکته‌ی ظریف را مطرح می‌کند که تواناییِ یادگیری، که موهبتی انسانی است در حقیقت دهن کجی بزرگی به طبیعت فیزیکی بشر است.

به تعبیری بشر از شروع هویت انسانی‌اش همیشه در حال مقابله با غریزه‌های طبیعی خود بوده است. بشری که یاد می‌گیرد ضمن هماهنگی انگشتان، قابلیت شنیدن و توانمندی درک انتزاعی ذهن خود، قطعه پیجیده‌ای از موسیقی را با ویولن بنوازد با تمام وجود مظهر رویارویی و به سخره گرفتن طبیعت فیزیکی خود می‌گردد.

بی‌تردید بر طبق ضرورت‌های تکاملی بسیاری از جانوران به لحاظ فیزیکی به انواع شیوه‌های زناشویی مجهز شده‌اند که بتوانند در شرائط غیرمنتظره به ادامه‌ی صیانت ذات و تکرار نسل خود فائق گردند اما فرایند طبیعی فوق قرار نیست که بهترین شیوه در هر مرحله‌ای باشد.

این پدیده در مورد انسان نیز می‌تواند کاملاً صادق باشد چون به دلیل مغز بسیار پیجیده شده و استثنایی که بشر را به اشرف مخلوقات تبدیل کرده است و در عمل او را تکامل یافته‌ترین پستاندار روی زمین کرده است، به بشر فرصت داد تا در طول زندگی اجتماعی‌اش به محدودیت‌های طبیعی‌اش کفایت نکند و بر اساس شعور و برتری ذهنی خود به جنگ کمبودهای ذاتی خود برود.

بسیاری از حیوانات به دلیل شرائط فیزیکی و اقلیمی شان، به تطبیقی جدید در رابطه زناشویی خود دست یافتند و یاد گرفتند که تعهد زناشویی در موقعیت بعضی از آن‌ها، باعث تداوم بهتر زندگی و نسل شان می‌گردد. بشر نیز در طول تاریخ تمدن خویش، در پی تمرین و تجربه‌ی انواع زندگی‌های زناشویی با اختیار و اراده‌ی‌ متکی بر شعور، به تک-همسری گرایش بیشتری نشان داده است و توانست با میل طبیعی «چند- همسری» که در وجودش عجین شده است، مقابله کند.

دکتر باراش در حین شکافتن موضوعات مقاله‌اش نقل قولی از ژان پل سار‌تر، اندیشمند متعهد فرانسوی را که همزمان هم به طبیعت وجودی بشر احترام می‌گذارد و هم به شعور انسانی‌اش، چاشنی نظریاتش می‌کند. سار‌تر می‌گوید:

«تو آزادی… انتخاب کن»

 

By David P. Barash, Monogamy isn’t easy, naturally

http://articles.latimes.com/2009/nov/22/opinion/la-oe-barash22-2009nov22


 



:: برچسب‌ها: مونوگامي تك همسري تعهد
بخشي از كتاب بابا لنگ دراز اثر جين وبستر
نوشته شده توسط نازي پيروز

    



از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت 

جودی! کاملن با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند

 و زندگی را یک مسابقه ي دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی

 که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته 

شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در 

پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن
 
برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل

 بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت
 
می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که از

دست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به

 اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها

 وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه

 و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و 

می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی 

بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوستدا رتو : بابالنگ دراز



:: برچسب‌ها: بابا لنگ دراز وبستر خاطره
آيا بكارت به كارت آيد !
نوشته شده توسط نازي پيروز

    

او پنجمين نفري بود كه در سه ماه ِ اخير آدرس پزشكي را به جهت ترميم 

باكره گي اش ، از من طلب مي كرد!  اوايل نمي دانستم با اين موضوع چگونه

برخورد كنم و ديدن اين وضعيت هم برايم قابل تحمل نبود . با دوستي متخصص

در اين مورد مشورت كرده و او مرا به منطق و رضايت دروني خويش ارجاع داد!

 و من ماندم و كلاهي كه قاضي شده بود :

من : خب تو بگو چه فكري داري؟

كلاه من : در چه زمينه؟ اين كه آيا دختران حق چنين كاري دارند؟

من: نه ، در جايگاهي نيستم كه در مورد حقوق ديگران تصميم گرفته يا

قضاوتي كنم . تكليفم چيست؟ عكس العمل و راهكار من در مواجهه با

 مراجعيكه خواسته يا نا خواسته ، بي ميل يا با ميل ، مدرك بكر بودنش

 را از دست داده و به هنگام ازدواج در صدد ترميم آن است و گاه به جهت 

آرامش دروني اش و تاييد عمل خويش به مشاور متوسل مي شود ، چيست؟

آيا بر اساس آموزه هاي خويش بايد از مشاوره هايي كه پاي عرف و اعتقاد و

مذهب را به ميان مي كشند پرهيز كنم؟ و اگر نكنم چه كنم؟ باور شخصي من

نه با قانون اين جامعه هماهنگ است نه با عرف و شرعش ! ازطرفي پاك كردن

صورت مساله و ناديده گرفتن اين عمل ؛كه روز به روز بر آمارش افزوده مي شود؛

دردي را درمان نمي كند .پس من چه كنم؟

كلاه من : يعني تو اين كار را تاييد مي كني؟

من: تاييد كردن يا نكردن من اصلن اهميتي ندارد . به اين فكر مي كنم كه 

موضوع بسيار روشن است . در اين جامعه وجود بكارت يك دختر به هنگام 

عروسي امري ضروري ست و نه تنهاارزش محسوب مي شود كه نبودنش 

موجب سر افكندگي و بدنامي ست و هر چه از وسعت شهر 

كاسته  شود به اهميت موضوع افزوده مي شود و ارزش بكارت فراي جان ِ 

صاحبش مي رود ... بحث ِ عرضه و تقاضا هم كه به جاي خود باقي ست.

 داماد ، عروسش را بكر مي خواهد . پس هر دختري كه در جايگاه عروس

 قرار مي گيرد خود را مستلزم ارائه ي مدركي دال ِ بر دست نخورده بودنش

 مي بيند . اين مي شودكه بازاري به نام گلدوزي* رونق مي يابد . 

داماد ، راضي - عروس، راضي - گلدوز ، از همه راضي تر !

 اين وسط مي ماند درد و استرسي كه متوجه عروس است،فريب ِ داماد و

 هزينه اي كه صرف شده است. 

مي توان نتيجه گرفت كه تابوي بي بكارتي تنها در ذهن و خيال زندگي

 مي كند. اما آسيب شناسي ِ اين حفظ  ِ به اصطلاح عصمت، بسيار فراتر از 

اين هاست ، چرا كه سركوب ها و تحقيرهاي جنسي ِ برخواسته از اين اعتقاد 

، شاخه اي از قتل هاي ناموسي همگي پيامد آن مي باشد.

مرداني كه بكارت يك دختر را ، ضامن وفاداري و سلامت زندگي زناشويي

خويش مي دانند به راحتي با سيصد هزار تومان ، در شب زفاف از فتح خود

راضي مي شوند و دختركان به خاطر نداشتن ِ اختيار جسم و كالبد خويش

تن به تيغ جراحي مي دهند. حال كه فرهنگ مرد سالار از موضع خود فاصله 

نمي گيرد آيا راه ديگري جز توسل به ترميم و مرمت و باز سازي مي ماند؟!

آيا مردان با اين اعتقاد خود ، دچار خود فريبي نيستند؟!

غريزه ي جنسي يك غريزه ي اصلي ست ،نمي شود كتمانش نمود . هر

چه شرايط زندگي اجتماعي سخت تر مي شود ، سن ازدواج بالاتر مي رود

سن ازدواج كه بالاتر مي رود ، روابط جنسي ِ خارج از ازدواج بيشتر مي شوند

مسكن هاي ديني و مذهبي كه همگي مردانه اند ، راه حلي براي يك دختر

ارائه نمي دهند و از آن جايي كه نيازها آن قدر قوي هستند كه راه حيات خود 

را پيدا كنند هرچند به طريقي گه گاه خطرناك و نادرست ، اما زنده هستند

و وجود دارند . 

كلاه من : با همه ي اين تفاسير مي خواهي به اين نتيجه برسي كه در حال

حاضر اين بهترين راه حل براي دختري ست كه باكره نيست؟!

من: راستش نمي دانم ، فقط مي دانم كه پروسه ي مسخره اي ست. 

اسمش بكر است ولي عقبه اي پر فريب دارد كه آن فريب هم خود دليل دارد

تو كه قاضي هستي قضاوت كن اي كلاه من !

كلاه من: قضاوتي كه بخواهد با استناد بر حقوق نابرابر صورت بپذيرد

 نامش قضاوت نيست كه تحميل و اجبار است و من از اين مسند

 استعفا مي دهم ...

من مانده ام و كلاهي كه نمي خواهد قاضي باشد و مشكلي كه هنوز 

پابرجاست ....

......................................................

پي نوشت:

* گلدوزي اصطلاحي ست كه به صورت زير زميني براي ترميم بكارت

 يك دختر رايج مي باشد !





:: برچسب‌ها: بكارت ترميم تابو
عاقل را اشارتي بس است !
نوشته شده توسط نازي پيروز
اين روزها به خود فكر مي كنم . به حرف هايي كه مي زنم ، رفتارهايي كه

 بروز مي دهم ، حرف هايي كه نمي زنم و رفتارهايي كه پنهان مي مانند! 

آن وقت ها كه جوان يا شايد جوان تر بودم رفتار صميمي ام با ديگران هميشه 

كار دستم مي داد . براي هم جنسان انتظار ايجاد مي كرد وبراي غير همجنسان

 سو تفاهم . يك وقتي از فرط سوتفاهم تصميم به تغيير گرفتم و چون بايد نقابي

 براي خنثا كردن اين حالتم انتخاب مي كردم در قالب بد اخلاق جاي گرفتم. 

مدت هاي زيادي بد عنق بودم .اين را در عكس هاي سنين نوزده بيست 

سالگي ام به وفور مي توان يافت ! همان سال ها متاهل شدم و گويي خيالم

 راحت شده باشد ، گريزي به خويشتن زده تا نقاب تحميلي را كنار گذاشته

 و نفس راحتي بكشم . اما خيال خامي بود كه مدت زيادي نپاييد ! امروز كه

 سنين جواني را پشت سر گذاشته ام هنوز هم نقاب لعنتي در جيبم است 

 چرا كه انگارمجال كنار گذاشتن و رها كردنش هرگز فرانمي رسد كه

 نمي رسد! نمي دانم باز هم بايد نقاب بد اخلاق را انتخاب كنم يا...!

............................................................................................

پي نوشت:

توهم يا پريشان پنداري حالتي ست كه در درك واقعيت براي فرد ايجاد

 مي شود.

 



:: برچسب‌ها: توهم عاقل اشارت
يك حرف يك دنيا !
نوشته شده توسط نازي پيروز

به هنگام رويارويي با مشكلات اساسي نمي تواينم ازهمان سطح 

تفكريكه آن مشكلات را به وجود آورده ايم ، آن ها را برطرف كنيم !


.....................................................

پي نوشت : 

شايد آلبرت انيشتين


سوژه اي تكراري يا تكرار يك سوژه؟
نوشته شده توسط نازي پيروز

 

مي توان عشق را از مناظر گوناگون بررسي كرد. ادبيات –عرفان – شيمي –

زيست شناسي – روان شناسي – جامعه شناسي - فلسفه - چه و چه !

كه هركدام حرف هاي زيادي براي گفتن خواهند داشت ، اما نمي دانم چرا

 ماندگاري شان بردلم تنها تا ساعاتي پس ازمطالعه باقي ست و باز من

مي مانم و اين پرسش هاي بي پايان :  

  كه عشق چيست و از كجا مي آيد ؟ چگونه مي توان سره  اش را از

 ناسره تشخيص داد؟ لزومش چيست و چرايي اش كدام است ؟ دوام و

بقايش بر كدام اصل و اساس است ؟ چرا عشاق مشرقي متعدد هستند

 و نگاه شرقيان بر عشق چنين است و در غرب چنان ؟! سخن از عشق

را پاياني نيست و من اما اين بار پا در موضع قياس مي نهم و ابهام خويش

 را اين گونه به سمت روشني سوق مي دهم .

آن چه مسلم است اين است كه عشق يك تجربه ي قوي در زمينه ي

عاطفي –رواني ست كه عمري به قدمت تاريخ پيدايش انسان دارد.

وقتي عشق اتفاق مي افتد به يك عامل بيروني معطوف مي شود كه

 خارج از فرد است و نخستين كاري كه مي كند "من" را به " ما"  تبديل

مي كند. انسان عاشق با رفتار خويش حالتش را به بيرون از خود انتقال

مي دهد و همه ي اين ها نشان مي دهد كه عشق مي تواند به عنوان

 يك پديده ي اجتماعي و موثر بر اجتماع در نظر گرفته شود. از طرفي

 عشق شخصي ترين و خصوصي ترين حالت رواني يك فرد است كه از

دروني ترين لايه هاي شخصيتي او نشات مي گيرد و اين بعد فردي عشق

 مي باشد. به نظر من عشق تحت تاثیر شرایط زمانی، مکانی، اجتماعی،

فرهنگی، اقتصادی و حتا سیاسی مختلفی است که ما در آن قرار داریم.

مثلن اگر آن روز من از آن خيابان رد نمي شدم او را نمي ديدم يا اگر در فلان

 مجلس شركت نكرده بودم همديگر را نمي ديديم و يا اگر آن روز من يك

دمل چركي بر صورتم ظاهر شده بود چه بسا مورد توجه واقع نمي شدم و ...

پس عشق امري بسيار عيني و واقعي ست و همين موضوع يكي از

تفاوت هاي ميان نگرش يك انسان با فرهنگ شرقي و يك فردبا فرهنگ

غربي نسبت به عشق است .

وبر مي گويد : «دنياي جديد دنيايي  " راز زدايي"  شده است » .

و در يك دنياي مدرن از تمامي ِ پديده هاي اجتماعي راز زدايي و

تقدس زدايي شده است. دنياي مدرن هاله را از سر انسان برداشته

و بر گل و لاي خيابان افكنده است. تقدس زدايي باعث مي شود ابهامي

 كه در روابط ميان اشخاص موجود است از بين برود. و عشق نيز بي تاثير

از اين تقدس زدايي نبوده و عشق در دنياي مدرن مفهوم ديگري يافته است.

 در يك جامعه ي مدرن عشق ديگر مقدس نيست و عشق ها دوسويه اند

و عشق ها از فاصله ي نزديك رخ مي دهند، ابهامي در روابط نيست و

 نه خبري از ماورا است و نه اسطوره . بدین ترتیب، عشق ویژگی عمومی

 زندگی جنسی می شود و تصور زندگی بدون عشق ناممکن. در اين شيوه

 از عشق ديالوگ ميان ذهن ها به راحتي صورت مي پذيرد دریچه های

 ذهن دو طرف رابطه، برای لحظاتی بر روی یکدیگر باز می شوند  كه از

طرفي صميميت رابطه را بالا مي برد و فرصت هاي زيادي را براي عشق

 فراهم مي آورد و از طرف ديگر عاملي مي شود براي گسيختگي رابطه

چرا كه خاصيت چنين رابطه اي برابري جنسي و پاياپاي بودن رابطه ست

در صورتي كه نظام حاكم بر جهان نظامي مردسالار است و اين دو در

 تضاد با يكديگر منجر به گسستگي رابطه مي شود . جامعه ي مدرن

علاقه اي به عشق هاي با فاصله ندارد. اما عشقي كه ما مي شناسيم

 چنين عشقي نيست .

 در جوامعي مانند جامعه ي ما كه هنوز مقدس ها وجود دارند و تقدس ها

برقرارند و عشق در هاله اي مبهم نگاه داشته شده و ميان عاشق و معشوق

همواره فاصله و ابهام بر قرار بوده است. يكي از راه هاي سركوب عشق مقدس

 كردن آن است .و همه ي اين ها براي شكل نگرفتن روابط اروتيك و حفظ و بقاء

اشکال سنتی روابط جنسی بوده كه اغلب عشق هاي يك طرف ثمره ي

 همين سياست مي باشد.

 چهره ي ماورايي عشق شرقي يا شايد بهتر آن باشد كه بگوييم جامعه ي

سنتي،يكي از بزرگترين دلايل روابط مبهم و ناقصي ست كه در جامعه ي

كنوني ما رايج است . تا اين جا مي توان چنين گفت كه عيني نمودن عشق

 حسن بيشتري نسبت به آسماني كردنش دارد . شكي نيست كه عشق

يك نياز است .نيازي كه منجر به تكامل انسان مي شودو تكامل ميسر

نمي شود مگر با قرار گرفتن در مسيري درست . و ما زماني مي توانيم در

 مسيري صحيح گام برداريم كه از چند و چون آن آگاهي داشته باشيم  .

من فكر مي كنم وقتي كه عاشق مي شويم اتفاق مباركي مي افتد و آن

 اتفاق اين است كه ما به سمت خود متمايل مي شويم . عشق مارا

 متوجه خودمان كرده و ما را به ما نشان مي دهد . به عبارتي در نخستين

 مراحل عشق مجذوب خودشناسي مي شويم . واين رخ نمي دهد مگر

 اين كه رابطه اي باشد و تبادلي در محتويات ذهن كه طرفين رابطه را به

 شناخت بيشتر منتهي مي كند . وقتي دو نفر بتوانند در كانون هستي

 خود با يكديگر گفت و شنود داشته باشند يعني هر يك بتوانند خود رادر

 كانون هستي ديگري درك و تجربه كند عشق حاصل شده است و اين رشد

و با هم كار كردن است. حتا اگر بين دو طرف تعارض وجود داشته باشد.

 مهم اين است كه طرفين بدون گريختن از خود و با قرار دادن خود در جايگاه

ديگري احساس وصل و وحدت مي كند .

رابطه اي كه خصوصيت رابطه ي مذكور را داشته باشد يك رابطه ي مبتني

 بر عشق خواهد بود . رابطه انواع گوناگوني دارد كه اغلب با عشق اشتباه

گرفته مي شوند.ما مي توانيم روابط زيادي را تجربه كنيم و به غلط نام

عشق را برآن بگذاريم درصورتي كه چنين نيست اما مي توانند مارا در

راستاي رسيدن به يك رابطه ي عاشقانه ي واقعي هدايت كنند. تعويض

 محبوب ، داشتن چندمحبوب دريك زمان و عاشق چند نفر بودن همگي

به معناي نقص در برقراري رابطه ي عاشقانه در فرد مي باشد و تعدد

در روابط به معناي آماده نبودن شخص در شروع يك رابطه ي عاشقانه است .

 وقتي كه در جهت تكامل پيش رويم شاخه به شاخه شدن و محبوب عوض

 كردن به تدريج از كمي بودن به كيفي شدن تغيير مي يابد و زماني فرا

مي رسد كه فرد آماده ي ورود به عشق خواهد بود . اين حالت براي هر

 كسي اتفاق نمي افتد و بسياري در سطح همان گريز زدن هاي گاه و

 بي گاه مانده كه از آن به عشق ياد مي كنندو در واقع همان روابطي ست

 كه در جهت نياز جنسي و فرار از تنهايي مي باشند. همزمان با چند نفر

 نرد ِ عشق باختن را بايد اين گونه تعبير كرد: فردمسير پاسخ گويي به

 نيازهايش را نمي شناسد و چون مسير رانمي داند مدام درحال جست

 و جوست و تصور مي كند آن چه را كه مي خواهد اگر در اين پيدا نكرد

در آن يكي خواهد يافت و همين طور ادامه مي يابداز يكي به ديگري و

خيانت نيز براساس اشتباه در شناخت خواهش هاي مان شكل مي پذيرد .

 چرا كه هيچ كس به قصد خيانت كه خيانت نمي كند! راه را كه اشتباه

مي رود به تابلوي خيانت مي رسد . حتا آن زمان كه هوس بر ماچيره

مي شود و پاي عشق در ميان نيست مي توان خائن نبود ولي از آن

جايي كه انسان موجودي ست كه براساس منافعش زندگي مي كند پس

 خيانت شكل مي گيرد. هر فردي كه وارد زندگي ما مي شود با يك يا چند

صفات مشخص در ذهن ما جاي مي گيرد و ازديگري مجزا مي شود .مثلن

 يكي صبور تر و آرام تر از دوستان ديگرمان است كه ناخود آگاه او را براي

 سنگ صبوري بر مي گزينيم. يكي ديگر شوخ و مجلس آراست كه ساعات

 بي خيالي و خوشي ما را پر مي كند و  و  و ...يعني هريك از اين افراد

 به قسمتي از وجود ما پاسخ مي دهد . اگر ما فرد با تجربه اي باشيم

مي توانيم از همنشيني تك تك افرادي كه ما را مجذوب خود مي كنند

بهره برده و سرمايه اي گران بها از افراد را در ميان دوستان خود داشته

باشيم . به شرط آن كه بدانيم هر فرد چه جنبه اي از ما را ارضا مي كند .

 عدم تشخيص درست منجر به شكل گيري روابط ناموفقي مي شود كه

 در اطراف مان نمونه هاي بي شماري را شاهد هستيم . مردهايي كه در

پوشش نياز هاي جنسي با نام همدل و همزبان به زنان نزديك مي شوند و

در نهايت آسيبش براي زنان خواهدبود و روابطي مشابه... و اين به جهت قائل

 نبودن احترام به حريم يكديگر است.

تجربه ي شخصي من نشان داده كه چيزي نرديك به هشتاد درصد روابط دوستي

 با مردان در نهايت منجر به ابراز علاقه ي آنان بوده است كه همواره مجبور به

 مديريت رابطه شده ام. و براي هدايت هر يك از اين روابط و قرار دادن آن در يك

 مسير سازنده واين كه آسيبي متوجه من نباشد مستلزم وقت و هزينه هايي

 بوده . و البته هر زني حاضر به صرف چنين هزينه هايي نيست و به همين دليل

از برقراري رابطه با مردان دوري يا به عبارتي فرار مي نمايد به همين دليل روابط

 ميان زن و مرد در جامعه ي ما احتياج به آسيب شناسي دارد.

عشق يك مسير است كه افراد زيادي در قرار گرفتن ما در اين مسير موثر

هستند و اگر بياموزيم و به سطح بالاتري برويم در نهايت به ملاقات معشوق

 نائل مي شويم. و معشوق كسي نيست جز آن فردي كه بازتاب بيشتري از

 ما را باز مي گرداند.

 شايد آناني كه خدا را معشوق نهايي خود مي دانند به همين جهت باشد

 چراكه خدا را كامل ترين كامل ها مي دانند! كه هرگاه بازتاب كاملي از

خودشان را انعكاس دهد ، معشوق ابدي شان مي شود! البته ما راضي

هستيم به رضاي زميني اش ...

عاشق بودن يعني رو به رشد بودن. پس اميدوارم همواره عاشق باشيد...


.................................................

پي نوشت :

اين پست مجموعه ي كامنت هايي كه بر پست وبلاگ در آستان بلوغ گذاشته ام .

در صورت علاقه مي توانيد بحث را در آن جا پي گير باشيد.

 



:: برچسب‌ها: عشق همدلي رابطه خيانت هوس
روان شناسی بوسه !
نوشته شده توسط نازي پيروز
 

      

               يك بوسه بس است از لب سوزان تو مارا

                 تا آب كند اين دل يخ بسته ي ما را

            من سردم و سردم ،تو شرر باش و بسوزان

                من دردم و درم ، تو دوا باش خدا را

«سيمين بهبهاني»

 

از منظر رويكرد فرويدي نخستين مرحله ي رشد رواني – جنسي كه از تولد تا دوسالگي را در بر مي گيرد ، مرحله ي دهاني ست . در طول اين دوره منبع اصلي لذت كودك دهان است. همين طور در اين سنين ابزار اصلي شناخت براي كودك، دهان است. كودك هر چيزي را كه بدست مي گيرد مستقيم به دهان مي برد . پس تا اين جا متوجه شديم كه ما از طريق دهان خويش نخستين شناخت هاي پيرامون مان را انجام مي دهيم .

و اما بوسه!

عملي كه منجر به تماس لب با لب يا جايي ديگر مي شود كه به جهت ابراز علاقه و عشق صورت مي پذيرد. انسان شناسان هنوز به یک اتفاق نظر در مورد این که آیا عمل بوسیدن آموختني می‌باشد یا غریزی، نرسیده اند. این عمل ممکن است با عمل تمیز کردن که در بین حیوانات دیده می‌شود ارتباط داشته باشد. بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع بیان فردی و کاملن شخصی از عشق و محبت می باشد. بوسه یک عمل کاملن دو طرفه بوده؛ تا ندهیم نمی توانیم بگیریم و بالعکس...

بوسیدن به طور طبیعی باعث می شود تا مغز ،اکسی توسین بیشتری ترشح کند، این هورمون سبب می شود در هنگام بوسیدن احساس خوبی به ما دست بدهد.

اولين بوسه ها مي توانند شناخت دو فرد را از يكديگر تسهيل كنند .وقتي دونفر يكديگر را مي بوسند مي توانند بفهمند كه فريون هاي شان با يكديگر هماهنگي دارد يا نه .

بوسيدن يك مهارت است و كساني كه در بوسيدن مهارت دارند با القاي حسي زيبا و لذت بخش شانس بيشتري در يك رابطه ي عاطفي موفق خواهند داشت .

..................................................

و اين هم يك سرگرمي كه تاييدي بر علمي بودنش ندارم ولي مي تواند سرگرم كننده باشد.

بگوييد متولد چه ماهي هستيد تا بگويم بوسه ي شماچگونه است:

فروردين
بوسه هاي شما تند و سريع و بسيار پرحرارت هستند كه نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما اين احساس داغ و سوزان خيلي زود فروكش مي كند. 

ارديبهشت 
بوسه هاي شما با تعلل صورت مي گيرد اما بوسه هايي ژرف و با احساس هستند كه پي در پي مي آيند و مي آيند و… 

خرداد
بوسه هاي شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازي قطع مي شود. 

تیر 
بوسه هاي شما گرم و لطيف است، و دوست داريد تا ابد به آن ادامه دهيد… 

مرداد 
بوسه هاي شما وحشي و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هيچگاه موقع بوسيدن از بروز احساسات خود جلوگيري نمي كنيد و دوست داريد ديگران شما را به اين خاطر تشويق كنند. 

شهريور 
بوسه هاي شما بسيار دقيق، ظريف و ماهرانه است و معشوقتان زماني متوجه آن مي شود كه شما كارتان را تمام كرده ايد 

مهر
آنقدر نگران وضعيت تنفستان هستيد كه نمي توانيد خوب به بوسيدنتان بپردازيد.


آبان
شما خيلي زود از بوسيدن مي گذريد و به سراغ……چيزي مي رويد كه پشت سر آن برسد.

آذر
بوسه هاي شما غافلگير كننده و خود به خودي هستند كه باعث مي شود معشوقتان بيشتر و بيشتر طلب كند. 

دي
بوسه هاي شما لحظه ي خلاص شدن و آزادي از استرسي است كه در طول روز اسيرتان كرده است. 

بهمن
بوسه هاي شما خيس و با كثيف كاري همراه است و هنگام بوسيدن چشمانتان را باز نگاه مي داريد! 

اسفند
بوسه هاي شما رويايي، خيال انگيز، عاشقانه و ابدي است

 

مصراع نخست من تو را مي بوسم

در مصرع بعد هم تو را مي بوسم

ايراد ندارد! به كسي چه ! اصلن ،

شعرخودم ست من تورا مي بوسم

 

.........................................

پی نوشت:

من اسفندي ام  !

خدا بوسه ي بهمن ماهي رو نصيب آدم  نكنه!

 



:: برچسب‌ها: روان شناسی بوسه فریون رابطه
يك زن !
نوشته شده توسط نازي پيروز

بيست و دوسالش كه بود پس از بيست و دو روز شکنجه، سربلند در دادگاهی

 نظامی مقابل قضاتي ایستاد كه چهره ي خودشان را از دوربين مخفي 

مي كردند!

 ديلما روسوف هم اكنون رييس جمهور برزيل است و جمله ي معروف او اين 

است :

 

 آن چه زندگي مي طلبد شهامت است !

 

       



:: برچسب‌ها: دیلما روسو, برزیل
 
 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ